ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

32

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

ابو الفضل گفته است : شنيدم ابا الحسن بن قصاب صوفى گفت : من و جماعتى به بيمارستان بغداد وارد شديم . جوانى ديوزده و پر هوس نگريستيم ، بوى سرگرم و بگفتگو پرداختم به فصاحت بپاسخ گفت : بنگريد بگيسوان چنبرين و تنهاى عطر آگين . . . لهورا صناعتى و بازى را بضاعتى نموده و دانش را رأسا بكنارى نهاده‌اند . بوى گفتم : چيزى از دانش همى دانى تا از تو بپرسم ؟ گفت : آرى . من دانشى فراوان دارم . بپرسيدم يكى از همراهان ما گفت : بخشنده در حقيقت كيست ؟ گفت : كسى كه مانند شما را روزى رساند و شما برابرى با دستهء شمشير سيمين او ننمائيد . ما خنديديم ديگرى از ما پرسيد كه : ناسپاس‌ترين مردم كيست ؟ گفت : كسى كه از بليه‌اى جامهء عافيت بپوشيد ، سپس همان بليه را در ديگرى نگريست و قدر عافيت ندانست . و حال آنكه سپاسگزارى بر او واجب است . او ما را بعد از آنكه بخنداند ، بگرياند پرسيديم : ظرافت در چيست ؟ گفت خلافت آنچه شما بنماييد . سپس گفت : پروردگارا اگر عقل مرا به من بازنميگردانى ، دستهايم آزاد گذار كه بهر يك از اينان سيلى بر رخشان نوازم ! وى را ترك گفته منصرف شديم . در اين سال اصيفر منتفقى كه حجاج را در راه مكه ميازرد . و ابو بكر احمد بن موسى بن مردويه حافظ اصفهانى و عبد الصمد بن بابك . ابو القاسم شاعر درگذشتند ابن بابك بر صاحب بن عباد وارد شد صاحب به او گفت : توئى ابن بابك ؟ ( با فتح باء كه نام صحيح او بود . م ) وى در پاسخ گفت : من ابن بابك هستم ( با كسرهء باء دوم يعنى فرزند درگاه تو م . ) صاحب بيان او را نيك دانسته به پسنديد .